سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
صفحه اصلی پیام‌رسان پارسی بلاگ پست الکترونیک صفحه مشخصات اوقات شرعی
1 2 >

94/5/17
3:52 ص

شناسایی 7 شهید غواص لشکر 25 کربلا / دیارعاشقان   

اسامی و مشخصات شهدای احراز هویت شده غواص و خط‌شکن لشکر 25 کربلا استان مازندران :

 1= شهید حسینعلی بالوئی، فرزند اصغر، متولد 1349 در بهشهر، اعزامی از استان مازندران که در عملیات کربلای4 و در منطقه عملیاتی ام الرصاص به شهادت رسید.

2=  شهید سیدرضا میر فاضلی هچرود، فرزند سیدعلی، متولد 1343 در چالوس، اعزامی از استان مازندران که در عملیات کربلای4 و در منطقه عملیاتی ام الرصاص به شهادت رسید.

3= شهید سید حسن فاطمی، فرزند سید اصغر، متولد  در1347 در آمل، اعزامی از استان مازندران که در عملیات کربلای4 و در منطقه عملیاتی ام الرصاص به شهادت رسید.

4= شهید غلامرضا اسدی، فرزند حیدر، متولد 1349 در نوشهر،  اعزامی از استان مازندران که در عملیات کربلای4 و در منطقه عملیاتی ام الرصاص به شهادت رسید.

5= طلبه شهید محمد صادق معلمی، فرزند کریم، متولد 1347 در ساری،  اعزامی از استان مازندران که در عملیات کربلای4 و در منطقه عملیاتی ام الرصاص به شهادت رسید.

6= شهید مسلم رسولی کناری، فرزند حسین، متولد 1346 در فریدونکنار،  اعزامی از استان مازندران که در عملیات کربلای4 و در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسید.

7= شهید منصورمهدوی نیاکی، فرزند احمد، متولد 1346 در آمل،  اعزامی از استان مازندران که در عملیات کربلای4 و در منطقه عملیاتی ام الرصاص به شهادت رسید.

به نقل از  روابط عمومی کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح


91/11/21
2:54 ص

مستـان می پیـر جمـاران همـه رفتند

از سنگر حق شیر شکاران همـه رفتند

ما با که نشینیم که یــاران همــه رفتند

**********

نخلستان ها و نی زارها و نهر های 

حاشیه اروند رود ،با غروب آفتاب20 بهمن سال 64

شاهد آخرین زمزمه های عاشقانه شیر مردانی

از تبــار نــور بود . انواری که تا اعماق تاریـخ

گذشته و آینده در  درخشش خواهند بود .

و شیر مردانی که با عبـور از  ارونـد ،

امید به پیروزی را برای اردوگاه رزمندگان اسلام

 به ارمغان آورده و رویاهای جبهه باطل را

به کابوس جهنمی مبدل کردند .

********

یــاد و خاطـره  رزمندگان و جانبـازان

بویژه شهــدای عملیات والفجــر  8

گـــرامـی بــاد .


91/11/17
2:47 ص

بعد از مدتها ، دوستی به دیدنم اومد و لابلای احوال پرسی گفت :

ستاره سهیل شدی؟

قبل از اینکه دوستانه جملات کنایه آمیزش رو ادامه بده ، گفتم :

ای بابا ! من کجا و ستاره سهیل کجا ؟!

دوست عزیز !

خوش به حال اونایی که ستاره هستن و از خودشون نوری دارن . ستاره ها می درخشن تا مثل من راه گم نکنن ، جسم بی نوری چون من از خود نوری ندارن ، دیده نمی شن و من هم چاره ایی ندارم جز اینکه ستاره هارو دنبال کنم . اگه می بینی که هستم از لطف همون ستاره هاست .

حرفمو قطع کرد و گفت :

از این همه سکوت حوصله ات سر نمی ره ؟ شاید به تنهایی عادت کردی ؟

گفتم : اتفاقا قبل از اومدنت اینجا هم همه بود . بوی عطرشب حمله بود .

همراه خاطراتم راهی هور و نی زار شدم . با ورق زدن آلبوم و نگاه کردن عکس های آن ، با بچه های نخلستان و نهرهای اروند ، بی صدا گفتگو می کردم .

با ورق زدن صفحه های آلبوم و دفترچه خاطراتم ، قله های ماؤوت و حلبچه و خاک شلمچه را زیر و رو کردم .

دوست عزیز!

خوش اومدی و حالا که اومدی بیا بنشین و ببین که تنها نیستم .

ساعتی قبل از اومدنت ، این لباس خاکی و خاک موسیان رو ، این سربند وچفیه رو ، این عطر یاس و عطر حرم رو به یاد شب حمله ، به یاد بچه های گردان و به یاد همون ستاره هایی که از زمین خاکی آسمونی شدن بو کردم و بوسیدم. نه یک بار که بارها و بارها .

آلبوم رو براش باز کردم و با نشون دادن عکس هاش گفتم :

قبل از اومدنت میون پلاک ها و استخون ها و تابوت شهداء ، جامونده های مرصاد و مجنون رو جستجو کردم.

دوست عزیز !

بعضی وقت ها که دیوارهای خونه از بودنم خسته می شن میرم مزار شهداء ، حتی برسر قبرخالی جاویدالاثرشهید جمعلی عزین ، یه دل سیر باهاش حرف میزنم .

آره دوست من !

با تنهایی خو گرفتم و تو همین تنهایی ها تو محور ستاره بودن رو آرزو می کنم .

دوست عزیز !

باور کن از تنهایی و دردهایم شکایتی ندارم فقط از غرق شدن تو تاریکی ها و ظلمت نگران و وحشت دارم و از خدای خود حیات جاوید و نورانی همانند شهداء را آرزو می کنم .


90/1/2
3:42 ص

اردیبهشت سال 1363 گردان حضرت رسول (ص) از لشکر 25 کربلا  حد فاصل کوشک و

 شلمچه خط پدافندی تحویل گرفته بود، همراه گروهی از بچه های گردان عازم

خط شدم ، این اولین باری بود که خط مقدم جبهه های جنوب را می دیدم ،

مناطقی که تا قبل از آن رفته بودم از نظر موانع طبیعی و آرایش پدافندی با

 جبهه های جنوب کاملاً فرق داشت.  روزی هنگام نگهبانی به این فکر افتادم 

تا اسلحه ام را قلــق گیری کنم ،  برای این کار چند تاقوطی کنسرو را روی

 ترکش گیر (خاکریز کوتاهی که به سمت  نیروهای خودی بود) کنار هم چیدم

 و از داخل سنگر  نگهبانی یکی یکی را هدف گیری می کردم . نزدیگ به یک

خشاب را خالی کردم که متوجه شدم چند نفر از سه راهی خط دوم (عقبه) به

 سمت  ما می آیند .کمی که نزدیگتر شدند مشخص شد که از فـرماندهان  رده بالا

هستند ، یکی از آنها که کمی مسن تر بود مستقیم به طرفم آمد.  سلام کردم و بعد

 جواب سلام با گفتن خسته نباشی وارد سنگرم شد و بدون معطلی بطرف خط

عراقی ها دوربین کشید و بعد از ورانداز کردن  خطوط عراقی ها به سمت خط دوم

 خودمان هم دوربین انداخت وگفت  بچه ها حق داشتند . لحظه ای آرام گرفت و از

 تحرکات عراقی ها و و ضع خط و چند تا سؤال شخصی از من پرسید و سر آخر 

گفت: اگه حوصله ات سر رفته  و خواستی تیر اندازی کنی نوک خاکریز عراقی ها

را هدف گیری کن ودقت کن تا اسراف نکنی و مهمتر اینکه مواظب خودت باش

و ادامه داد که پشت سر شما یعنی خط دوم بچه های ادوات (خط خمپاره)

مستقرند از کاری که کردی شاکی شدند نزدیگ بود خودی ها را بزنی .

و بعد از رفتنش یکی از بچه های خط  آمد گفت حاجی ترا از قبل می شناخت

 که بین این همه بچه ها مستقیم پیش تو آمد و رفت . گفتم نه اصلاً این

آقا را نمی شناختم و بعد ماجرای قلق گیری را برایش تعریف کردم

و ایشان گفت این آقا حـاج حسیــن بصیـــر فرمانده گردان بود . 

بعد از آن تاریخ هروقتی به یاد این خاطره می افتم می بینم که مجاهدان 

 فی سبیل الله این مردان خدا چقدر بزرگی داشتند.

شهید حـــاج بصــــیــر از خط دوم آمده بود تاموضوع تیرهای مستقیمی

که به خط دوم می رفت را رسیدگی کند اما طوری مطرح کرد تا

روحیه نوجوان 16 ساله ای چون من خراب نشود هر چند کارم اشتباه بود.

و هر وقتی به یادش می افتم نا خودآگاه این جمله در ذهنم نقش می بندد

که:  شهید حاج بصیر الحق بـصـیــر بود      

  یاد شهدای دفاع مقدس بویژه شهدای عملیات  کربلای  10  گرامی باد. 

از مجموعه خاطرات سالهای 1362  تا 1364 خدابخش قبادی


89/12/10
8:5 ص

 به نام خدا

 فروردین سال 66بابچه ها ی گردان مسلم بن عقیل ازلشکر ویژه ی 25کربلا  عقبه منطقه عملیاتـی شلمچه (موقعیت حنین)مستقرشدیم.نوع آموزش وامـکانات مهندسی رزمی  وتجهیزات زرهی وحتی غذاهایـی که به ما دادند خبراز عمـلیات  قریب الوقوع میداد(عملیات کربلا8) بعد از چند روز آموزش نظامی سخت که حال همه حسـابی جا آمده بود به میدان تیر رفتیـم،گروهانی که قبل ازما مشغول تیراندازی بود کارش تمام شد . آرپی جی زن ها و تیربارچی ها و کمکهایشان در کنار تیراندازهای معمـولی گروهان ما مشغول تمرین شدند ،  اعلام کردند آرپی جی زن هایی که به هدف بزنند از فرماندهی جایزه خواهند گرفت من هم کنار یکی ازبچه ها ی بسیجی (افشین جهانیان اعزامی ازبابل)ایستاده بودم  که شهید سیدمجتبی علمدار و شهید مسعودرضایی ویکی ازبچه های ساری از راه رسیدند،کار تیراندازهـا یکی یکی تمام می شد، ازبچه های آرپی چی زن کسی موفق به هدف زنی نشده بود،سید مجتبی علمدار گفت فلانی برو  جایزه مال خودته ، دوروبرم را نگاه کردم دیدم آخرین نفرم وبایک موشک آرپی جی نشستم ، همه دورم حلقه زدند گفتم بچه ها فاصله بگیرید،بد جوری دستم می لرزید  یه نفس عمیق کشیدم وبعداز هدف گیری جعبه ی اول چشمانم رابستم  وبا خواندن آیه اِذ رَمَیت .... شلیک کردم ،باصدای تکبیر بچه ها فوراً بلند شدم وقتی نگاه کردم دیدم جعبه ی دومی را زدم، سید دستی تکان داد  و گفت نگفتم جایزه مال خودته.وفردای آن روزتوی میدان صبحگاه ازدست شهید رمضان گنجی  فرمانده وقت گردان مسلم بن عقیل مبلغ400تومان جایزه راگرفتم واین آخرین دیدارم  با شهیدرمضان گنجی وشهیدمسعود رضایی بود.  

یاد شهدای کربلای 8  گرامی  باد


89/12/10
8:5 ص

شب هیجـدهم فروردیـن تو عملیات کربلای 8  با بچه های  گـردان مسلـم بن عقیـل(ع) از لشکـر 25 کـربـلا  به همـراه نیروهای چپ و راستمون حوالی ساعت 2صبح از خط پدافندی  شلمچه عبور کردیم. هنوز به میدان مین نرسیده بودیم که آتش بازی  شروع شد، شدت آتش بحدی بود که زمین گیر شدیم وبین ما  (من و بسیجی محمد رضــا مرندی وافـشیــن جهانـیان اعزامی از بابــل)  ونیروهای جلو وعقـب فاصله افتاد وامکان پیشروی وجود نداشت  توچاله خمپاره خودمـونـو مخفی کردیم، دوشکاوتیـربارعـراقی ها هـم ازروبرو بدجوری حال مونو گرفته بودن.  با دوتا موشک آرپـی جـی مجبور به سکوتـشون کردم.  کنار خاکریزکوتاه (ترکش گیر)پناه گرفتیم وبدون توجه به اطرافمون در امتداد خاکریز حرکت کردیم تا بتونیم از اونجا وارد خاکریز عراقیها بشیم. اما متوجه شدیم بین نیروهای دشمن و خودیها ومیدان مین افتادیم،  (سمت چپ کمین واز مقابل خط پدافندی دشمن وسمت راست میدان مینی  که معبرش را گم کرده بودیم وپشت سر مون خودی هائی که گاهی هم  تیراندازی اونا ما را تهدید می کرد). چند تاعراقی که قصد فرار داشتن ازسمت چپمون از کنار میدان مین  لحظه به لحظه به ما نزدیگتـر می شدن. مرندی خواست با نارنجک جلوی   پیشروی اونا را بگیره که عراقیه فوراً همون نارنجکـو برداشت وبه  طرفمـون پـرتاب کرد که تو هوا منفجرشد وانگشت مـرندی را قطع کرد.  کمی جابجا شدیم، گفتم بچه هاهیچ کاری نکنید تو چاله خمپاره پناه گرفتیم، تنها ذکرمون در اون حال فقط خوندن دعای الهی عظم البلاء بود،  کمین عراقی ها که متوجه مون شده بود به طرف مون تیراندازی می کرد  عراقی های سمت راست مون هم بگمان اینکه ما به طرفشون  تیراندازی میکنیم شروع به تیر اندازی کردن وبه این ترتیب اونا به جون  هم افتادن وطولی نکشید که با شکسته شدن خط دشمن ،  نیروهای کمین پا به فرار گذاشتن وفراریهای سمت چپیمون هم با آتش  نیروهای خودی ازپا در اومدن و ما از همون مسیری که اومده بودیم برگشتیم . اما قبل از رسیدن به خاکریز خودی نزدیگ آمبولانسی که از قبل اونجا  افتاده بود با انفجارخمپاره ای من از زمین بلند شدم و کمی جلوتر  توی گل ولای افتادم وباکمک بچه ها به خاکریز خودی رسیدم. وبسیجی محسن تیمورزاده منوبه همراه تعدای مجروح وشهید  به عقبه خودمون فرستاد. یاد شهدای دفاع مقدس بویژه شهدای عملیات کربلای 8 گرامی باد.  خدابخش قبادی


89/12/10
7:45 ص

به نام خدا

شاکی از همه،تا جایی که فکر میکردم دیـگران قصد آزارمو دارن،حال و حوصله هیچ کسی رو نداشتم، با فاصله گرفتن از اطرافیان قدری آرامش پیدا میکردم.این حال وهوا تقریبا یه سالی عذابم  داد بحدی که خیال می کردم خدا فراموشم کرده، البته برای خودم دلیـل داشتم، برای مثال می گفتم:     تا کی این بیماری و مشکلات جسمانی که از زمان جنگ برام مونده رو باید تحمل کنم. ویا اینکه چرا همراه همسنــگرانم شهید نشدم، و یا اصلا شاید هم خدا دوستم نداشته وبا عمری که تا حالا برام تقــدیر کرده خواسته عـذاب بیشتری بکشم. روزها یکی پس ازدیگری سپری شد تا اینکه روز تاسوعــای حسینی همراه عزاداران و بچه های هیئت محله مون به میدون تعـزیه خـوانی درونکلای غربی رسیدم، همینطور که مشغــول سینـه زنی بودم چشمـم به بنای نو ساختـی افتاد که مـردم بـا احتـرام خاصـی از کنـارش رد می شدن. با کـمی دقت متوجـه شدم که بنا روی مزار شهــداء احداث شده، اونجا بی اختیار همراه جمعیت عـزادار که به سر وسینه می زدن و میگـفتن یا ابوالفضــل من هم به سرم می زدم و می گفتم خاک تـو سرم ، خاک تو سرم که مزار دوستان وهمسنگرانم شده »زیارتگاه« و من موندم این دنیـای سراسر نیرنگ، وای به حالـم چه کنم؟ یا ابوالفضـل العبـاس چه کنم؟عصـرهمان روز وقتی برگشتـم خونه تا غروب گـرفته بی حال بودم بچه ها پرسیـدن چی شده که نگران بنـظر میرسی؟ گفتم امـروز مفهــوم حسادت و حسـود شدنـو بیچارگی خودمو فهمیـدم قضیـه رو تعریف کردم و زدم زیر گریه، والبتـه اونا هم دلـداری میدادن ومی گفتن ما آدمها ازپس پرده غیب با خبر نیستیم و حکمت خیلی چیزها رو هم نمی دونیم وهم تـوگریه کردن همراهی ام می کردن.خود خوری فرار ازمراوده های روزمره با اطرافیان و طلب کاری از خدا تا اسفند سال 1388 ادامه داشت، تا اینکه یکی از روزهای دهه اول اسفند 88 یکی از بچه ها (سجّاد) گفت: دارن برای راهیان نور ثبت نام می کنن بیا با هم بریم ثبت نام کنیم بدون معطلی گفتم نه، یکی دو روز بعد بازهم این مسئله پیش کشیدو گفت دارن برای خادم الشهداء راهیان نور ثبت نام می کنن که جواب منفی دادم و گفتم اصلا حوصله هیچ جایی رو ندارم. اتفـاقا همـون ایام بعد مدتها یه شب منـزل سرهنگ هاشـمی بودیـم مـن درلابه لای صحبت ها مون موضوع خادم الشهداء را مطرح کردم اما نمی دونم حرفامون به کجا کشید که آقای هاشمی با مسئول راهیان نور تماس گرفت و بعد تماس روکرد به من که اگه دوست داری بری منطقه جنوب فردا صبح برو ثبت نام کن که ممکنه دیر بشه. اون شب کلی با خودم بگو مگو داشتم سرانجام به این نتیجه رسیدم که با استفاده ازاین فرصت از دید و بازدیدهای عید دور باشم. چون که واقعا کم حوصله شده بودم. دو دل بودم  ولی علی رقم این دودلی رفتم و ثبت نام کردم و قرارشد تا روز 18 اسفند حرکت کنیم،اما روز حرکت دیر رسیدم و روز 20 اسفند مسئول اعزام منو دید گفت نرفتی گفتم نه جا موندم، گفت یکی از بچه های راوی امروز میره خرمشهر، ببین اگه جا داره همراهش برو، اینطوری راحت تر به مقر می رسی، که خوشبختانه جا داشت منم اومدم خونه بعد از نهارو خداحافظی  دو نفری بطرف خوزستان حرکت کردیم.در بین راه خاطرات زمون جنگ و اوضاع و احوال شرایط روز جامعه بین مون رد وبدل شد. غروب روز 21 اسفند قبل از ورود به مقر راوی (سرهنگ جان بابازاده) که از لطف طولانی بودن مسیراز گذشته ام بخصوص از دوران دفاع مقدس یه چیزهایی به دستش اومده بود رو کرد به من وگفت فلانی با توجه به شناختی که از اون دوران داری بهتره اینجا کار روایتگری رو انجام بدی. گقتم برادرمن اولا آمادگی ندارم درثانی برای خادم بودن اعزام شدم. اون هم جواب دادکه اینجا خادم به اندازه کافی داره ولی راوی هر چندتایی هم باشن بازهم کمه، شما فقط اون چیزهایی که دیدی وازحال وهوا  وشرایط زمون جنگ  و روحیات رزمندگان به یاد داری  رو بازگو کن. موندم که چه کنم،گفتم خدایا با من چه می کنی، ازیکی موضوع راهیان نور رو پرسیدم امکان اعزام فراهم کردی، دست دست کردم تا اعزام نشم وسیله سفر رو آماده میکنی، گفتم حال حوصله خلق الله رو ندارم به جای ظرف شستن و کارتوی آشپزخونه می خوای منو بفرستی میون مردم که چی بشه، حالا که تو اینطوری می خوای باشه فردا میرم و راوی میشم ببینم بازچه آشی برام پختی که من خبر ندارم. صبحها خرمشهـرسوار اتوبوس زائرا می شدم و تا اروندکنار از خاطـرات و حال وهـوای زمان جنگ وشرایط منطـق جنگـی می گفتم وعصرها هم ازخرمشهر تا شلمچه کار روایت گری را ادامه می دادم تا اینکه:یکی از این روزها با جمعی از جوانان همراه شدم وتوی ماشین ازشرایط آب وهوایی وعملیات ها و نبردهایی که در مناطق مسیرمون تا اروندکناراتفاق افتاد رابراشون تعریف کردم و در اروندکنار هم سمت راست یادمان شهداء لب اروندرود، روبطرف آب و شهر بندری فاو مشغول صحبت شدم، به جمعیت و حال وهوای زائرا نگاه کردم نیم نگاهی هم به حال خودم که اینجا چه میکنم، وسط روایتگری حرفم و قطع کردم و گفتم شما اینجا چه می کنید؟ برای چه اومدید اینجا؟ اصلا من اینجا چه میکنم؟ شب عید این همه راه و جاهای دیدنی چرا اینجا؟ مگه اینجا چه اتفاقی اوفتاده؟ چرا گریه و اشگ؟ و خیلی چراهای دیگه و سکوت بین ما خیمه زد ولحضاتی بعد من سکوت را شکستم رو کردم بطرف فاو که:بچــه های کمین ابـرویی، بچه های کارخانـه نمک، بچه های سه راه مرگ، منم فلانی اینور اروند جا موندم یه نگاه به من بکنید این بچه ها می خوان با شما آشنا بشن، می گن ما شیفته مرام شون شدیم. چی بگم؟ از کدوم تون بگم؟ ....نام تعدادی از شهدای اطلاعات وعملیات و گردان مسلم بن عقیل وگردان امام حسن (ع) را بردم زدم زیر گریه و دست ها را بطرف آسمان بلند کردم و گفتم من تسلیم، خدایا تسلیمم. جواب خیلی از سوالات خودم را گرفتم. و بعد روکردم به زائرا که منو ببخشید نمی خواستم اشگ تونو در بیارم چه کنم، پیش اومد وما جرا را براشون تعریف کردم و گفتم که من تا این لحظه فکر می کردم خدا منو دوست نداره ولی تازه فهمیدم که حکمت جا موندن از دوستان و همسنگرانم حداقلش اینه که تو اینجور مجالس و مکانها باید کسانی باشن تا خاطرات و ایثارگریهای مردان مرد دوران دفاع مقدس را برای نسلهای آینده تعریف کنن تا سینه به سینه هم یاد ونام شون و هم راه و مرامشون زنده بمونه.

تلاشهای شبانه روزی سرهنگ پاسدار حسن زاده و سرهنگ پاسدار علیزاده و سرهنگ پاسدار جان بابازاده و بچه های خادم الشهداء مقر بابل   در خرمشهر یادآور تلاشهای رزمندگان در زمان جنگ بود.           خدابخش قبادی


89/12/10
7:45 ص

روز سوم فروردین سال 1367 توی محوطه ستاد لشکر ویژه 25 کربلا ایستاده بودم  موتورسواری  کنارم ایستاد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت :  شما از نیروهایی هستین که جدیدا   اومدن؟ گفتم بله ، چیزی نگفت و با عجله رفت ولحظاتی بعد بلندگوی ستاد منو صدا زد،   داشتم به سوله بتونی کارگزینی نزدیگ می شدم که دوباره اومد و گفت :  خودمو معرفی نکردم، بعد ازمعرفی خودش پرسید کجا می ری؟  گفتم بین گردان مسلم و اطلاعات وعملیات موندم  نمی دونم .  گفت تعدادی از نیروهای تازه وارد قراره با من بیان فاو. دنبال یکی میگردم تا نیروها رو بدم دستش که خودم کلی کار دارم . گفتم فاو چه خبره ؟ جواب داد . سلامتی و ادامه داد که    وقت مرخصی بچه هاست جایگزین میخوام .  من که از گردان امام حسن (ع) یه چیزایی می دونستم گفتم   خط نگهداری کارمن نیست گفت :   حاجی گفته  فقط بیست روز تا نیروها  از مرخصی برگردن و تو این مدت هم با بچه های اطلاعات وعملیات می تونی بری شناسایی    به هر حال قبول کردم    باهم رفتیم داخل سوله و برگه ماموریت به گردان امام حسن (ع) را گرفتیم .  و روز چهارم فروردین مقابل کارخانه نمک کنار  خط کمین ابرویی مستقر شدیم  واز شب دوم یا سوم بود که  چند بار به شناسایی رفتیم ، کم کم  وضعیت منطقه به دستم اومد.  شبها با سرکشی به پستهای نگهبانی وکنترل خط  بویژه کمین ابرویی و  همچنین سرزدن به بچه هایی که مشغول تونل زنی بودن و   روزها هم کمی استراحت وهراز چندگاهی گشت و گذار در فاو می گذشت .  تا اینکه روز 24 فروردین مجروح شدم . همانطور که گفته بود فقط بیست روز توی فاو مونده بودم .  

 ای کاش چیزهای دیگه ایی  ازفرمانده گردان امام حسن (ع) خواسته بودم .  یاد شهید علی اصغر پولادی فرمانده گردان امام حسن (ع) گرامی باد.


89/12/10
7:45 ص

به نام خدا

حوالی ظهر روز بیستم فروردین سال 67  توی سنگر فرماندهی خط

کمین ابرویی مقابل کارخانه نمک فاو  با  فرماندهان دسته مشغول

 بررسی سکوت معنی دار و مرموز عراقیها بودیم ،  که * نـوربخـش خسـروی

 یکی از بسیجی هایی که اغلب شبها

کارش تونل زنی و بعضی روز ها هم نگهبانی بود اومد توی سنگر و

رو به من که: نگهبانی ام تمام شده امروز برخلاف روزهای قبل

عراقیها ساکت بودن این سکوت یعنی اونا دارن یه کارایی میکنن ،

گفتم نگران نباش ، برو استراحت کن که احتمالا امشب با

عراقی ها کار داریم . ساعتی بعد وضعیت خط رو به گردان و ستاد

گزارش کردیم اونا هم طبق معمول جواب دادن که ضمن دقت در

 نگهبانی تحرکات شون را زیر نظر بگیرید.

غروب آنروز به یکی از نیروهای قدیمی خط   * (شهید عـلی عـالـمیـان)

 گفتم یه تیم گشتی رزمی سرحال آماده کن تا امشب از خط عبور کنیم .

 و اون شب از قسمت میانی خط کمین ابرویی و میدان مین اول

 ردشدیم . من و بسیجی نوربخش خسروی واردخاکریز دشمن شدیم و

بقیه نزدیگ میدان مین عراقها موضع گرفتن.دو طرف و قسمتی از عقبه

خط پدافندی عراقیها را بررسی کردیم چیز غیرعادی ندیده بودیم به

 سمت نیروهای خودی برگشتیم وبا شکستن سکوت ، حدود نیم ساعت

آتش بازی کردیم ولی عراقیها جواب مون را ندادن .

 این رفتار عراقیها ادامه داشت ، اما عصر روز 23 فروردین  حرکات دشمن 

نسبت به چند روز قبل تغییر کرده بود با بررسی شبانه معلوم شد

هم نیروی جدید وهم تعدادی تانـک و نفـربر براشـون رسیده وقتی

موضـوع را با گـردان و * ستاد در میون گذاشتیم یکی از بچه های

گردان آمد و گفت اینطور حرکات توی خط پدافندی طرفین غیرعادی

 نیست . نگران نباشید .

و سر انجام روز 24 فروردین وقتی برای کنترل خط به  نوک کمین ابرویی

 رفته بودم بین بریدگی خاکریز  مجروح شدم و به عقبه و

از اونجا هم به بیمارستان  ارتش شیراز اعزام شدم .

وچند روز بعد تعدادی از بچه های گردان امام حسن را در بیمارستان 

 شیراز دیدم که می گفتن : عراق دست به یک حمله شدید زده که

 منجر به عقب نشینی  از فاو شد در این عقب نشینی جمع کثیری

 از نیروهای گردان امام حسن (ع) به همراه

 سردار شهید علــی اصغــر پــولادی فــرمانده گــردان

به خیل شهدا پیوستن.روحشون شاد و یادشون گرامی باد.

 شهید علی عالمیان : شهرستان بابل - درونکلای غربی ،گاوزن محله

 بسیجی نوربخش خسروی :اعزامی از هچی رود - چالوس

 ستاد مقر فرماندهی محور مستقر در کارخانه نمک فاو


89/12/10
5:16 ص

فروردین سال 1367   بخاطر اصابت گلوله به پای چپ چند روزی در بیمارستان ارتش شیراز اونهم در اطاقی 5 تخته بستری بودم . توی اون اطاق تنها مجروح غریبه وغیر بومی بودم .  بعدازظهرها اطاق پراز جمعیت ملاقات کننده  می شد من که ملاقات کننده ایی نداشتم ساعت ملاقات برام سخت می گذشت .  در نتیجه تصمیم گرفتم تا  قرص خواب شب رو بعداز نـهار بخورم تا درساعت ملاقات بخوابم و از چیزی خبردار نشـم .  یکی از پرستارها  که متوجه موضوع شده بود  علت را پرسید من هم براش توضیح دادم .  این خانم پرستار هر روز دانش آموزانی که برای عیادت مجروحین به بیمارستان می اومدن را کــنار تختم جمع می کرد تا من از تنهایی و روحیه خسته ام  بیرون بیام . و دانش آموزا هم با ویلچر منو به محوطه بیمارستان می بردن و با این کارشون  جای خالی خونواده ام را پر می کردن .     خدا نگهدار  پرستارهای زحمت  کش


مـدیــر
 
خدابخش قبادی[889]
 

نظریه سُست باید نو سازی شود ، تعمیرات جزئی هزینه و خسارت است ، دوست دارم با آدمهای اهل دل درد دل کنم و درد دل آنها را بشنوم . واما این وبلاک : شاید تو صفحاتش هرچیزی پیدا شود . قصد بی احترامی به کسی را ندارم . وابسطه به هیچ حزب و گروهی نیستم ، جانم فدای دین و میهن و همه ی هموطنای دیندار و اهل دل ، خیال تان را راحت کنم به سفارش هیچ کس کار نمی کنم . هر چه پیش آمد خوش آمد . البته سعی میکنم بیشتر از شهداء و دوران دفاع مقدس بنویسم / تا چی پیش بیاید/// اول اینکه : [[عاشقی مراتبی دارد که اولین گام دوست داشتن است]] دوم اینکه : [[ ای بچه مسلمون !!! تمام دنیای کفر و نفاق برای نابودی دین و دنیای ما و برای برهم زدن آسایش و آرامش ما ازحداکثر توانشان استفاده می کنند ، من و شما در چه فکری هستیم ؟ برخیز که فردا تأسف و حسرت فایده ایی ندارد ]]


لوگوی وبلاگ
 

عناوین یادداشتها
خبر مایه
بایگانی
 
صفحه‌های دیگر
دسته بندی موضوعی
 
لوگوی دوستان
 
دوستان
 
عطرظهور رقصی میان میدان مین جمله های طلایی و مطالب گوناگون خانواده ی خانه سرزمین اقتدار کانون توحیدشهر زازران فرق بین عشق و دوست داشتن جاده های مه آلود جبهه مقاومت وبیداری اسلامی فرزانگان امیدوار جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی دخترای بهتر از فرشتــــــــــــــــــــــه:) بوستــــــان ادب و عرفــان قـــــــرآن کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب به سوی فردا داروخانه دکتر سلیمی مصطفی قلیزاده علیار عشق است زنده یاد ناصر خان حجازی و استقلال جزیره علم تنهایی......!!!!!! لیلای مجنون عاشقانه ترین وب سایت عاشقانه=چشمان سبز عشق الهی ❤ღ (دلنوشته های من )ღ❤ برادرم ... جایت همیشه سبز ... کارشناس ارشد اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی تغییر مطلوب ریحانه خیارج سرای من است کلبه درویشی رضویّون - دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد *** خورشید پنهان Mystery آقاسیدبااجازه... کربلایی دیگر غمکده *** نـذر آقـا *** چم مهر لحظه های آبی ساده دل تنها به یاد دوست ماتاآخرایستاده ایم مهتاب ملکوت حرف هایی از زبان منطق و احساس نقدونظر هدهد دین و جامعه تنهایی هایم را با خدا تقسیم خواهم کرد چون او خود تنهاست باران انتظار تکنولوژی با طعم دوستی نهانخانه جان اسیرعشق .-~·*’?¨¯`·¸ دوازده امام طزرجان¸·`¯¨?’*·~-. تراوشات یک ذهن زیبا شین مثل شعور شب های عاشقانه و بارانی... ►▌ استان قدس ▌ ◄ حق وباطل تیغی دولبه آخرالزمان و منتظران ظهور بانوی پایتخت farzad almasi کاسل تک درخت *** انـتـظـار *** همرا ه با چهارده معصوم(علیهم السلام) ویارانشان نودشه؛دانش آموزان دبیرستان شهیدحاجی دوره اول؛نمونه سوالات درسی سارا احمدی دوربین مدار بسته ازهردری سخنی-از هرکجا تصویری -در پارسی بلاگ گل باغ آشنایی آلو ♥ کلبه دلتنگی من ♥ المهدی قزوین آبیک 1450 برادرم نگاهت، خواهرم حجابت شیخا قیدار شهر جد پیامبراسلام محقق دانشگاه nazbano عشق سرخ من سـ ـ ـلام مهاجر ارمغان تنهایی فقط عشقو لانه ها وارید شوند نیمکت آخر PARSTIN ... MUSIC سلام آقاجان - خرید و فروش محصولات کشاورزی و عطاری ها فانوس عشق کربلا قاصدک ســنــگــر مــن جنون قلم دوستدار علمدار طب سنتی@ کویر محبت مجله دانستنیهای تاریخ پزشکی سه ثانیه سکوت غریبه جاویدان ❤ღنیلوفرهای آبیღ❤
آوای دیارعاشقان