سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
صفحه اصلی پیام‌رسان پارسی بلاگ پست الکترونیک صفحه مشخصات اوقات شرعی

94/5/1
5:5 ص

 بد جوری به هم ریخته بودم،بی هدف تو خیابونا قدم میزدم،آروم آروم وارد بازار قدیمی شدم و خاطرات گذشته ام رو مرور می کردم. انتهای بازار،دَم حجره ای که پارچه مشکی روی کرکره ی پایین کشیده اش نصب شده بود ایستادم ومشغول خوندن اعلامیه فوتی شدم،

که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد!!

صدای آشنایی به گوشم رسید، احساس کردم صدا پشت سَرَمه که می گفت: مامان،مامان اینجارو ببین،باورم نمیشه این همون (فلانیه)؟

باشنیدن اسم خودم سرجام میخ کوب شدم وبه طرف صدا برگشتم. انگشت اشاره خانوم جَوونی رو دیدم که به طرفمه و باچند قدم بلند درحال نزدیگ شدن به مَنه.   ادامه مطلب...

  

94/2/30
5:48 ص

فکر نمی کنم کسی برای مدتی ساکن شمال ایران باشه و نم نم بارون بهاری رو درکنارنسیم مرطوبی که رایحه شکوفه های بهاری رو به مشام می رسونه ، تجربه نکرده باشه . بارونی که بی شک لطافتی وصف نشدنی به طبیعت زیبا می بخشن و در جسم و جان اثر شفـا بخش دارن . حاشیه نشینای جنگل و فرزندان روستا با این پدیده آشنا و اجین هستن . و این آشنایی رو به خوبی می توان در داستان های افسانه ایی و اشعار ونواهای بومی مناطق مختلف شمال دید و شنید .

یکی از روزهای اردی بهشت امسال وقتی شال و کلاه کردم تا به شهر برم و قسط بانک رو پرداخت کنم شاهد این پدیده جوی بودم . قبل از اینکه از روستا خارج بشم شیشه ماشین رو پایین کشیدم تا از این هوای لطیف بی بهره نمونم . با اومدن باد سرد به داخل اتومبیل یاد حرف جناب دکتر افتادم که می گفت « نباید مقابل کولر و یا مناطق سردسیر یا هر جای سردی قرار بگیری مگر اینکه دوره درمونت تموم بشه »

بعد به خودم گفتم یه عمری خیلی از حرفهای بزرگان رو نشنیده گرفتم این یکی هم روش . اگه الآنم آقای دکتر اینجا بود می گفت شیشه رو بده پایین چون این هوا برای شما نه تنها مفیده بلکه شفا بخشه .

همینطور که با خودم یکی به دو می کردم سر جاده اصلی ( ورودی محل ) زن وشوهر جـَونی رو با بچه شون دیدم که منتظر ماشین بودن .

از اونجایی که بچه محل مون بودن ایستادم تا سوارشون کنم . اوناهم سوار شدن وبه طرف بابل راه افتادیم بعد احوال پرسی کوتاه ، پچ پچ زن و مرد شروع شد قبل از رسیدن به آستانه آقا سیدجلال متوجه شدم که با هم بگو مگو دارن . فوضولی ام گُل کرد وگفتم اگه چیزی جا گذاشتین برگردم گفتن نه دست تون درد نکنه .

مرد جـَون جـَونی کرد وبا صدای بلند گفت ببین اینقدر قُـر زدی که آقای « قبادی » متوجه شده که ما با هم مشکل داریم .

بدون اینکه نظر اونا رو بخوام به طرف آقا سیدجلال پیچیدم وگفتم تا من فاتحه ایی بخونم شما حرفاتون رو بزنین تا انشاء الله مشکل تون حل بشه .

حدود 15 دقیقه داخل آستانه و محوطه دور زدم تا اینکه منو صداتنها به توافق نرسیدیم بلکه کارمون داره به جاهای باریک می کشه . زدن که بیا ما نه

با اینکه نمی دونستم مشکل شون چیه گفتم شیطون رو لعنت کنید و بخاطر خودتون و آینده این بچه گذشت کنین تا از روزهای زندگی لذت ببرین .

با کلی عذر خواهی زن وشوهر به طرف شهـر راه افتادیم ،حوالی کنج افروز رو به من که : شما که بزرگتری قضاوت کنین .

هر کدوم سعی می کرد تا حرف شو زودتر و بهتر به من بفهمونه . از مشکلات مالی تا نگرانی هایی که برای آینده خود و بچه شون داشتن گفتن .

قبل از اینکه جوابی بدم گفتم من دانش وتوانایی قضاوت ندارم فقط می تونم چندتا نکته براتون تعریف کنم .با چند تا نکته اخلاقی از بزرگان علم و دین ، همراه با نحوه مدیریت بحران های ناشی از اختلافات خانوادگی که به ذهنم می اومد رو براشون یادآور شدم . وسرآخر گفتم شما باید برای حل مشکل تون باآدم های خبره مشورت کنین . تا به یاری خدا و گوری چشم شیطون زندگی آروم و شادی رو برای سالهای طولانی کنار هم تجربه کنین . سرتونو درد نیارم .

از بگو و مگوهای این دو نفر متوجه شدم بحث بر سر رفتن و هجرت از روستاست . زن مخالف شهر نشینی و مرد به خاطر درآمد و شغلش مجبور به رفت و آمد روزانه تا محل کارش بود . مرد ترجیح می داد تا ساکن شهر باشه . اما زن عاشق طبیعت زیبای روستا اون هم نزدیکی های اقوام و بستگانش بود . مرد دنبال درآمد بیشتر و زن هم روی خواسته های خودش همچنان پا فشاری می کرد .

بدون اینکه محل پیاده شدن اونا رو بپرسم از جاده ساحلی به طرف دانشگاه آزاد اسلامی (سما) رفتیم . نزدیکی های پل زیرگذر جاده آمل رسیدیم . ناگهان مرد با صدای گرفته و بلندی که نشانه عمق ناراحتی اش بود گفت : زن بچه ایی که بغلت خوابیده رو نگاه کن و بگو که با بچه فلانی (پسرعموش) چه فرقی داره . نمی خوام بچه ام مثل من در حسرت امکانات رفاهی باشه و عمری رو آرزو به دل بمونه . تا کی باید اینجوری زندگی کرد . بیا و زمین روستا رو بفروشیم و جایی برای سکونت پیدا کنیم و اگه پولی باقی مونده بانک سپرده بذاریم تا کمک خرج زندگی مون بشه .

 ادامه داد که ای زن یه نگاهی به اطرافت بنداز و خودت قضاوت کن . به سمت چپ جاده اشاره کرد و گفت تا چند نسل باید صبر کنیم تا محله مون برای بچه ها تاب و سرسره و زمین ورزشی و باشگاه و خیلی چیز های دیگه درست بشه . تا کی باید آرزو به دل موند .

حرفش رو قطع کردم وگفتم مثل اینکه شما قصد داری برای خودت از روستا فرار کنی نه برای بچه . چون که گذشته ات با حسرت سپری شده می خواهی بچه ات توی رفاه باشه . گفتم با این نظر شما از یک سو موافقـم و از یه طرف مخالف . قبول دارم که امکانات روستا کمه و خیلی چیزها رو نداره و شاید هم حالا حالاها خبری از آنها نباشه.اما چیزهایی که روستا داره اصولاٌ محیط شهری نمی تونه داشته باشه . همون طوری که محیط شهر امکاناتی داره که توی روستا پیدا نمی شه .

مثلاٌ آرامش و امنیت در کنار فضای سالم طبیعت با مردمان باصفا و دوست داشتنی که به نوعی همه با هم قوم و خویشن در هیچ شهری پیدا نمی شه . اگه از من می شنوی بجای فرار از این شرایط ،در روستا بمون و با انگیزه قوی خودت همراه با دوستان و بستگانت راهی برای پیشرفت پیدا کن تا نه تنها فرزند شما بلکه نسلهای آینده از امکانات لازم برخوردارشن . باکمی فکر ومشورت کردن را درست را انتخاب کن .اگه انشاء الله موندنی شدی و خواستی حرکتی برای محل انجام بدی روی من حساب کن . و با توجه به شناختی که از شورای اسلامی و دهیار محل دارم شک ندارم اونا هم درحد توانشون همراهی می کنن . این ها هم می دونن که مکان ورزشی مناسب نداریم . خبردارن برای بچه های محل باید پارکی ساخت . دلشون می خوادتا کوچه ها وخیابون های محل بهتر از این باشه و از نظرنظافت و بهداشت هم شرایط مطلوبی داشته باشیم . همه می دونن که از نظر اماکن فرهنگی و یا سرگرمی دچار مشکل هستیم .

 آیا به نظر شما این جور کارها رو چند نفر با دستان خالی می تونن پیش ببرن یا اینکه همه با هم باید در کنار هم باشیم و با کمک هم آرزوهای خودمون و بچه ها مون رو برآورده کنیم ؟

زن نفس عمیقی کشید رو به من که کجا تشریف می برید گفتم اونجایی که بحث تون تموم بشه و با آرامش دنبال کارتون باشین . دیدم بازار بحث و جدل داغه تا اینجا اومدم .

 وقتی از میدون حمزه کلاه به طرف دانشگاه نوشیروانی می اومدیم چندتا چای داغ وکلوچه گرفتم و خوردیم ( جاتون خالی چسبید )

زمانی که به باغ فردوس رسیدیم گفتم بانک کمی کار دارم یا داخل ماشین بمونید و یا اینکه در امان خدا . باپیاده شدن شون من هم رفتم دنبال کارم .تا اینکه دیروز غروب این دو نفر رو نزدیک مسجد دیدم بعد سلام و احوال پرسی و بدون اینکه بپرسم که چه می کنین. زن و شوهر هردو با هم طوری که گویا برای حرف زدن مسابقه دارن گفتن «  ما موندنی شدیم » و من هم با خنده به آقا گفتم

 خدا رو شکر که این خانوم شما رو موندنی کرد .


92/2/31
5:50 ص

در حالی که با خودش حرف می زد

مشغول پـرپـر کردن غنچه ی گلـی

روی پـارچه مشکی شده بود .

با چنـد قـدم بلنـد کنارش ایستـادم و

قبـل از خونـدن فاتـحـه ،از زمـزمـه ی سوزنـاکش 

کـه با هـق هقـی آرومی همــراه بـود

شنیـدم کـه مـی گفت :

بـــابـــای خوبــم تـو بگــو کـه بـا

ایـن هـدیــه ایی کـه برات خریـدم

چکار کنــم ؟

خواستـم روز پـــدر خوشحــالت کنـم 

از همـون پــول توجیبـی هام خریدم .

خواستـم غافـلگیـرتم کنــم

امّـا بدجـوری غـافلــگیر شــدم

با شنیدن این جمله

زانو هایم سست شد و کنارش نشستم و

مشغول خوندن فاتحه شدم .

نیم نگاهی به من انداخت و

صدای گریه اش بلنـد شد و گفت ؟

چند روز قبـل

هــدیـــه روز پدر را خریـدم .

صلوات بر محمد و آل محمد (ص) هدیه ایی 

برای  ارواح پدران در گذشته 


89/12/10
7:45 ص

به نام خدا

حوالی ظهر روز بیستم فروردین سال 67  توی سنگر فرماندهی خط

کمین ابرویی مقابل کارخانه نمک فاو  با  فرماندهان دسته مشغول

 بررسی سکوت معنی دار و مرموز عراقیها بودیم ،  که * نـوربخـش خسـروی

 یکی از بسیجی هایی که اغلب شبها

کارش تونل زنی و بعضی روز ها هم نگهبانی بود اومد توی سنگر و

رو به من که: نگهبانی ام تمام شده امروز برخلاف روزهای قبل

عراقیها ساکت بودن این سکوت یعنی اونا دارن یه کارایی میکنن ،

گفتم نگران نباش ، برو استراحت کن که احتمالا امشب با

عراقی ها کار داریم . ساعتی بعد وضعیت خط رو به گردان و ستاد

گزارش کردیم اونا هم طبق معمول جواب دادن که ضمن دقت در

 نگهبانی تحرکات شون را زیر نظر بگیرید.

غروب آنروز به یکی از نیروهای قدیمی خط   * (شهید عـلی عـالـمیـان)

 گفتم یه تیم گشتی رزمی سرحال آماده کن تا امشب از خط عبور کنیم .

 و اون شب از قسمت میانی خط کمین ابرویی و میدان مین اول

 ردشدیم . من و بسیجی نوربخش خسروی واردخاکریز دشمن شدیم و

بقیه نزدیگ میدان مین عراقها موضع گرفتن.دو طرف و قسمتی از عقبه

خط پدافندی عراقیها را بررسی کردیم چیز غیرعادی ندیده بودیم به

 سمت نیروهای خودی برگشتیم وبا شکستن سکوت ، حدود نیم ساعت

آتش بازی کردیم ولی عراقیها جواب مون را ندادن .

 این رفتار عراقیها ادامه داشت ، اما عصر روز 23 فروردین  حرکات دشمن 

نسبت به چند روز قبل تغییر کرده بود با بررسی شبانه معلوم شد

هم نیروی جدید وهم تعدادی تانـک و نفـربر براشـون رسیده وقتی

موضـوع را با گـردان و * ستاد در میون گذاشتیم یکی از بچه های

گردان آمد و گفت اینطور حرکات توی خط پدافندی طرفین غیرعادی

 نیست . نگران نباشید .

و سر انجام روز 24 فروردین وقتی برای کنترل خط به  نوک کمین ابرویی

 رفته بودم بین بریدگی خاکریز  مجروح شدم و به عقبه و

از اونجا هم به بیمارستان  ارتش شیراز اعزام شدم .

وچند روز بعد تعدادی از بچه های گردان امام حسن را در بیمارستان 

 شیراز دیدم که می گفتن : عراق دست به یک حمله شدید زده که

 منجر به عقب نشینی  از فاو شد در این عقب نشینی جمع کثیری

 از نیروهای گردان امام حسن (ع) به همراه

 سردار شهید علــی اصغــر پــولادی فــرمانده گــردان

به خیل شهدا پیوستن.روحشون شاد و یادشون گرامی باد.

 شهید علی عالمیان : شهرستان بابل - درونکلای غربی ،گاوزن محله

 بسیجی نوربخش خسروی :اعزامی از هچی رود - چالوس

 ستاد مقر فرماندهی محور مستقر در کارخانه نمک فاو


89/12/10
7:45 ص

روز سوم فروردین سال 1367 توی محوطه ستاد لشکر ویژه 25 کربلا ایستاده بودم  موتورسواری  کنارم ایستاد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت :  شما از نیروهایی هستین که جدیدا   اومدن؟ گفتم بله ، چیزی نگفت و با عجله رفت ولحظاتی بعد بلندگوی ستاد منو صدا زد،   داشتم به سوله بتونی کارگزینی نزدیگ می شدم که دوباره اومد و گفت :  خودمو معرفی نکردم، بعد ازمعرفی خودش پرسید کجا می ری؟  گفتم بین گردان مسلم و اطلاعات وعملیات موندم  نمی دونم .  گفت تعدادی از نیروهای تازه وارد قراره با من بیان فاو. دنبال یکی میگردم تا نیروها رو بدم دستش که خودم کلی کار دارم . گفتم فاو چه خبره ؟ جواب داد . سلامتی و ادامه داد که    وقت مرخصی بچه هاست جایگزین میخوام .  من که از گردان امام حسن (ع) یه چیزایی می دونستم گفتم   خط نگهداری کارمن نیست گفت :   حاجی گفته  فقط بیست روز تا نیروها  از مرخصی برگردن و تو این مدت هم با بچه های اطلاعات وعملیات می تونی بری شناسایی    به هر حال قبول کردم    باهم رفتیم داخل سوله و برگه ماموریت به گردان امام حسن (ع) را گرفتیم .  و روز چهارم فروردین مقابل کارخانه نمک کنار  خط کمین ابرویی مستقر شدیم  واز شب دوم یا سوم بود که  چند بار به شناسایی رفتیم ، کم کم  وضعیت منطقه به دستم اومد.  شبها با سرکشی به پستهای نگهبانی وکنترل خط  بویژه کمین ابرویی و  همچنین سرزدن به بچه هایی که مشغول تونل زنی بودن و   روزها هم کمی استراحت وهراز چندگاهی گشت و گذار در فاو می گذشت .  تا اینکه روز 24 فروردین مجروح شدم . همانطور که گفته بود فقط بیست روز توی فاو مونده بودم .  

 ای کاش چیزهای دیگه ایی  ازفرمانده گردان امام حسن (ع) خواسته بودم .  یاد شهید علی اصغر پولادی فرمانده گردان امام حسن (ع) گرامی باد.


89/12/10
7:45 ص

به نام خدا

شاکی از همه،تا جایی که فکر میکردم دیـگران قصد آزارمو دارن،حال و حوصله هیچ کسی رو نداشتم، با فاصله گرفتن از اطرافیان قدری آرامش پیدا میکردم.این حال وهوا تقریبا یه سالی عذابم  داد بحدی که خیال می کردم خدا فراموشم کرده، البته برای خودم دلیـل داشتم، برای مثال می گفتم:     تا کی این بیماری و مشکلات جسمانی که از زمان جنگ برام مونده رو باید تحمل کنم. ویا اینکه چرا همراه همسنــگرانم شهید نشدم، و یا اصلا شاید هم خدا دوستم نداشته وبا عمری که تا حالا برام تقــدیر کرده خواسته عـذاب بیشتری بکشم. روزها یکی پس ازدیگری سپری شد تا اینکه روز تاسوعــای حسینی همراه عزاداران و بچه های هیئت محله مون به میدون تعـزیه خـوانی درونکلای غربی رسیدم، همینطور که مشغــول سینـه زنی بودم چشمـم به بنای نو ساختـی افتاد که مـردم بـا احتـرام خاصـی از کنـارش رد می شدن. با کـمی دقت متوجـه شدم که بنا روی مزار شهــداء احداث شده، اونجا بی اختیار همراه جمعیت عـزادار که به سر وسینه می زدن و میگـفتن یا ابوالفضــل من هم به سرم می زدم و می گفتم خاک تـو سرم ، خاک تو سرم که مزار دوستان وهمسنگرانم شده »زیارتگاه« و من موندم این دنیـای سراسر نیرنگ، وای به حالـم چه کنم؟ یا ابوالفضـل العبـاس چه کنم؟عصـرهمان روز وقتی برگشتـم خونه تا غروب گـرفته بی حال بودم بچه ها پرسیـدن چی شده که نگران بنـظر میرسی؟ گفتم امـروز مفهــوم حسادت و حسـود شدنـو بیچارگی خودمو فهمیـدم قضیـه رو تعریف کردم و زدم زیر گریه، والبتـه اونا هم دلـداری میدادن ومی گفتن ما آدمها ازپس پرده غیب با خبر نیستیم و حکمت خیلی چیزها رو هم نمی دونیم وهم تـوگریه کردن همراهی ام می کردن.خود خوری فرار ازمراوده های روزمره با اطرافیان و طلب کاری از خدا تا اسفند سال 1388 ادامه داشت، تا اینکه یکی از روزهای دهه اول اسفند 88 یکی از بچه ها (سجّاد) گفت: دارن برای راهیان نور ثبت نام می کنن بیا با هم بریم ثبت نام کنیم بدون معطلی گفتم نه، یکی دو روز بعد بازهم این مسئله پیش کشیدو گفت دارن برای خادم الشهداء راهیان نور ثبت نام می کنن که جواب منفی دادم و گفتم اصلا حوصله هیچ جایی رو ندارم. اتفـاقا همـون ایام بعد مدتها یه شب منـزل سرهنگ هاشـمی بودیـم مـن درلابه لای صحبت ها مون موضوع خادم الشهداء را مطرح کردم اما نمی دونم حرفامون به کجا کشید که آقای هاشمی با مسئول راهیان نور تماس گرفت و بعد تماس روکرد به من که اگه دوست داری بری منطقه جنوب فردا صبح برو ثبت نام کن که ممکنه دیر بشه. اون شب کلی با خودم بگو مگو داشتم سرانجام به این نتیجه رسیدم که با استفاده ازاین فرصت از دید و بازدیدهای عید دور باشم. چون که واقعا کم حوصله شده بودم. دو دل بودم  ولی علی رقم این دودلی رفتم و ثبت نام کردم و قرارشد تا روز 18 اسفند حرکت کنیم،اما روز حرکت دیر رسیدم و روز 20 اسفند مسئول اعزام منو دید گفت نرفتی گفتم نه جا موندم، گفت یکی از بچه های راوی امروز میره خرمشهر، ببین اگه جا داره همراهش برو، اینطوری راحت تر به مقر می رسی، که خوشبختانه جا داشت منم اومدم خونه بعد از نهارو خداحافظی  دو نفری بطرف خوزستان حرکت کردیم.در بین راه خاطرات زمون جنگ و اوضاع و احوال شرایط روز جامعه بین مون رد وبدل شد. غروب روز 21 اسفند قبل از ورود به مقر راوی (سرهنگ جان بابازاده) که از لطف طولانی بودن مسیراز گذشته ام بخصوص از دوران دفاع مقدس یه چیزهایی به دستش اومده بود رو کرد به من وگفت فلانی با توجه به شناختی که از اون دوران داری بهتره اینجا کار روایتگری رو انجام بدی. گقتم برادرمن اولا آمادگی ندارم درثانی برای خادم بودن اعزام شدم. اون هم جواب دادکه اینجا خادم به اندازه کافی داره ولی راوی هر چندتایی هم باشن بازهم کمه، شما فقط اون چیزهایی که دیدی وازحال وهوا  وشرایط زمون جنگ  و روحیات رزمندگان به یاد داری  رو بازگو کن. موندم که چه کنم،گفتم خدایا با من چه می کنی، ازیکی موضوع راهیان نور رو پرسیدم امکان اعزام فراهم کردی، دست دست کردم تا اعزام نشم وسیله سفر رو آماده میکنی، گفتم حال حوصله خلق الله رو ندارم به جای ظرف شستن و کارتوی آشپزخونه می خوای منو بفرستی میون مردم که چی بشه، حالا که تو اینطوری می خوای باشه فردا میرم و راوی میشم ببینم بازچه آشی برام پختی که من خبر ندارم. صبحها خرمشهـرسوار اتوبوس زائرا می شدم و تا اروندکنار از خاطـرات و حال وهـوای زمان جنگ وشرایط منطـق جنگـی می گفتم وعصرها هم ازخرمشهر تا شلمچه کار روایت گری را ادامه می دادم تا اینکه:یکی از این روزها با جمعی از جوانان همراه شدم وتوی ماشین ازشرایط آب وهوایی وعملیات ها و نبردهایی که در مناطق مسیرمون تا اروندکناراتفاق افتاد رابراشون تعریف کردم و در اروندکنار هم سمت راست یادمان شهداء لب اروندرود، روبطرف آب و شهر بندری فاو مشغول صحبت شدم، به جمعیت و حال وهوای زائرا نگاه کردم نیم نگاهی هم به حال خودم که اینجا چه میکنم، وسط روایتگری حرفم و قطع کردم و گفتم شما اینجا چه می کنید؟ برای چه اومدید اینجا؟ اصلا من اینجا چه میکنم؟ شب عید این همه راه و جاهای دیدنی چرا اینجا؟ مگه اینجا چه اتفاقی اوفتاده؟ چرا گریه و اشگ؟ و خیلی چراهای دیگه و سکوت بین ما خیمه زد ولحضاتی بعد من سکوت را شکستم رو کردم بطرف فاو که:بچــه های کمین ابـرویی، بچه های کارخانـه نمک، بچه های سه راه مرگ، منم فلانی اینور اروند جا موندم یه نگاه به من بکنید این بچه ها می خوان با شما آشنا بشن، می گن ما شیفته مرام شون شدیم. چی بگم؟ از کدوم تون بگم؟ ....نام تعدادی از شهدای اطلاعات وعملیات و گردان مسلم بن عقیل وگردان امام حسن (ع) را بردم زدم زیر گریه و دست ها را بطرف آسمان بلند کردم و گفتم من تسلیم، خدایا تسلیمم. جواب خیلی از سوالات خودم را گرفتم. و بعد روکردم به زائرا که منو ببخشید نمی خواستم اشگ تونو در بیارم چه کنم، پیش اومد وما جرا را براشون تعریف کردم و گفتم که من تا این لحظه فکر می کردم خدا منو دوست نداره ولی تازه فهمیدم که حکمت جا موندن از دوستان و همسنگرانم حداقلش اینه که تو اینجور مجالس و مکانها باید کسانی باشن تا خاطرات و ایثارگریهای مردان مرد دوران دفاع مقدس را برای نسلهای آینده تعریف کنن تا سینه به سینه هم یاد ونام شون و هم راه و مرامشون زنده بمونه.

تلاشهای شبانه روزی سرهنگ پاسدار حسن زاده و سرهنگ پاسدار علیزاده و سرهنگ پاسدار جان بابازاده و بچه های خادم الشهداء مقر بابل   در خرمشهر یادآور تلاشهای رزمندگان در زمان جنگ بود.           خدابخش قبادی


89/12/10
5:16 ص

فروردین سال 1367   بخاطر اصابت گلوله به پای چپ چند روزی در بیمارستان ارتش شیراز اونهم در اطاقی 5 تخته بستری بودم . توی اون اطاق تنها مجروح غریبه وغیر بومی بودم .  بعدازظهرها اطاق پراز جمعیت ملاقات کننده  می شد من که ملاقات کننده ایی نداشتم ساعت ملاقات برام سخت می گذشت .  در نتیجه تصمیم گرفتم تا  قرص خواب شب رو بعداز نـهار بخورم تا درساعت ملاقات بخوابم و از چیزی خبردار نشـم .  یکی از پرستارها  که متوجه موضوع شده بود  علت را پرسید من هم براش توضیح دادم .  این خانم پرستار هر روز دانش آموزانی که برای عیادت مجروحین به بیمارستان می اومدن را کــنار تختم جمع می کرد تا من از تنهایی و روحیه خسته ام  بیرون بیام . و دانش آموزا هم با ویلچر منو به محوطه بیمارستان می بردن و با این کارشون  جای خالی خونواده ام را پر می کردن .     خدا نگهدار  پرستارهای زحمت  کش


مـدیــر
 
خدابخش قبادی[889]
 

نظریه سُست باید نو سازی شود ، تعمیرات جزئی هزینه و خسارت است ، دوست دارم با آدمهای اهل دل درد دل کنم و درد دل آنها را بشنوم . واما این وبلاک : شاید تو صفحاتش هرچیزی پیدا شود . قصد بی احترامی به کسی را ندارم . وابسطه به هیچ حزب و گروهی نیستم ، جانم فدای دین و میهن و همه ی هموطنای دیندار و اهل دل ، خیال تان را راحت کنم به سفارش هیچ کس کار نمی کنم . هر چه پیش آمد خوش آمد . البته سعی میکنم بیشتر از شهداء و دوران دفاع مقدس بنویسم / تا چی پیش بیاید/// اول اینکه : [[عاشقی مراتبی دارد که اولین گام دوست داشتن است]] دوم اینکه : [[ ای بچه مسلمون !!! تمام دنیای کفر و نفاق برای نابودی دین و دنیای ما و برای برهم زدن آسایش و آرامش ما ازحداکثر توانشان استفاده می کنند ، من و شما در چه فکری هستیم ؟ برخیز که فردا تأسف و حسرت فایده ایی ندارد ]]


لوگوی وبلاگ
 

عناوین یادداشتها
خبر مایه
بایگانی
 
صفحه‌های دیگر
دسته بندی موضوعی
 
لوگوی دوستان
 
دوستان
 
عطرظهور رقصی میان میدان مین جمله های طلایی و مطالب گوناگون خانواده ی خانه سرزمین اقتدار کانون توحیدشهر زازران فرق بین عشق و دوست داشتن جاده های مه آلود جبهه مقاومت وبیداری اسلامی فرزانگان امیدوار جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی دخترای بهتر از فرشتــــــــــــــــــــــه:) بوستــــــان ادب و عرفــان قـــــــرآن کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب به سوی فردا داروخانه دکتر سلیمی مصطفی قلیزاده علیار عشق است زنده یاد ناصر خان حجازی و استقلال جزیره علم تنهایی......!!!!!! لیلای مجنون عاشقانه ترین وب سایت عاشقانه=چشمان سبز عشق الهی ❤ღ (دلنوشته های من )ღ❤ برادرم ... جایت همیشه سبز ... کارشناس ارشد اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی تغییر مطلوب ریحانه خیارج سرای من است کلبه درویشی رضویّون - دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد *** خورشید پنهان Mystery آقاسیدبااجازه... کربلایی دیگر غمکده *** نـذر آقـا *** چم مهر لحظه های آبی ساده دل تنها به یاد دوست ماتاآخرایستاده ایم مهتاب ملکوت حرف هایی از زبان منطق و احساس نقدونظر هدهد دین و جامعه تنهایی هایم را با خدا تقسیم خواهم کرد چون او خود تنهاست باران انتظار تکنولوژی با طعم دوستی نهانخانه جان اسیرعشق .-~·*’?¨¯`·¸ دوازده امام طزرجان¸·`¯¨?’*·~-. تراوشات یک ذهن زیبا شین مثل شعور شب های عاشقانه و بارانی... ►▌ استان قدس ▌ ◄ حق وباطل تیغی دولبه آخرالزمان و منتظران ظهور بانوی پایتخت farzad almasi کاسل تک درخت *** انـتـظـار *** همرا ه با چهارده معصوم(علیهم السلام) ویارانشان نودشه؛دانش آموزان دبیرستان شهیدحاجی دوره اول؛نمونه سوالات درسی سارا احمدی دوربین مدار بسته ازهردری سخنی-از هرکجا تصویری -در پارسی بلاگ گل باغ آشنایی آلو ♥ کلبه دلتنگی من ♥ المهدی قزوین آبیک 1450 برادرم نگاهت، خواهرم حجابت شیخا قیدار شهر جد پیامبراسلام محقق دانشگاه nazbano عشق سرخ من سـ ـ ـلام مهاجر ارمغان تنهایی فقط عشقو لانه ها وارید شوند نیمکت آخر PARSTIN ... MUSIC سلام آقاجان - خرید و فروش محصولات کشاورزی و عطاری ها فانوس عشق کربلا قاصدک ســنــگــر مــن جنون قلم دوستدار علمدار طب سنتی@ کویر محبت مجله دانستنیهای تاریخ پزشکی سه ثانیه سکوت غریبه جاویدان ❤ღنیلوفرهای آبیღ❤
آوای دیارعاشقان